close
تبلیغات در اینترنت

به سايت خوش آمديد !


براي مشاهده مطلب اينجا را کليک کنيد

داستان کوتاه عجیب و شگفت آور
یکشنبه 04 فروردین 1398
محمدبن غسان هاشمی میگوید در یکی از اعیاد مذهبی عید اضحی بخانه مادرم رفتم ، زنی دیدم که نزدیک مادرم نشسته بود اما لباسهای کهنه و مندرس در تن داشت و آثار عفت و نجابت و بزرگی از او ساطع بود .
 مادرم گفت این زن را شناختی ؟ گفتم نه . 
ادامه داستان
جای تبلیغات شما
خرید شارژ
برترین کاربر ماه
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
تبلیغات
جای تبلیغات شما
پنل کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
مطالب خواندی
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 720
  • کل نظرات : 6
  • آمار کاربران
  • کل کاربران : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 41
  • گوگل امروز : 0
  • آی پی امروز : 1
  • بازدید دیروز : 479
  • گوگل دیروز : 38
  • آی پی دیروز : 102
  • بازدید هفتگی : 3,541
  • بازدید ماهانه : 19,629
  • بازدید سالانه : 87,671
  • بازدید کل : 1,001,668
  • اطلاعات
  • امروز : یکشنبه 04 فروردین 1398
  • آی پی شما : 34.228.42.25
  • مرورگر شما :
اتاق آرزو
عضویت
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
خبرنامه
خبرنامه
با عضویت در خبرنـــــــــامه می توانید آخرین مطالب سایت را در ایمیل خود دریافت کنید .

آرشیو ماهانه
دیگرامکانات
هایپرتمپ دات آی آر
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
داستان کوتاه عجیب و شگفت آور
  • تعداد بازدید : 375
  • محمدبن غسان هاشمی میگوید در یکی از اعیاد مذهبی عید اضحی بخانه مادرم رفتم ، زنی دیدم که نزدیک مادرم نشسته بود اما لباسهای کهنه و مندرس در تن داشت و آثار عفت و نجابت و بزرگی از او ساطع بود .
     مادرم گفت این زن را شناختی ؟ گفتم نه . 
    نویسنده : iman تاریخ : یکشنبه 01 اسفند 1395 امتیاز :
    نظرات
  • در قمست نظرات مشکلات و پیشنهادات و انتقادات خود را با ما در جریان بگزارید.

  • نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی