close
تبلیغات در اینترنت
داستان کوتاه عجیب و شگفت آور
loading...

ناب جمله های روزگار

محمدبن غسان هاشمی میگوید در یکی از اعیاد مذهبی عید اضحی بخانه مادرم رفتم ، زنی دیدم که نزدیک مادرم نشسته بود اما لباسهای کهنه و مندرس در تن داشت و آثار عفت و نجابت و بزرگی از او ساطع بود .  مادرم گفت این زن را شناختی ؟ گفتم نه .  ادامه داستان

داستان کوتاه عجیب و شگفت آور

iman بازدید : 237 یکشنبه 01 اسفند 1395 نظرات ()
محمدبن غسان هاشمی میگوید در یکی از اعیاد مذهبی عید اضحی بخانه مادرم رفتم ، زنی دیدم که نزدیک مادرم نشسته بود اما لباسهای کهنه و مندرس در تن داشت و آثار عفت و نجابت و بزرگی از او ساطع بود .
 مادرم گفت این زن را شناختی ؟ گفتم نه . 
مطالب مرتبط
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آمار سایت
  • کل مطالب : 720
  • کل نظرات : 6
  • افراد آنلاین : 8
  • تعداد اعضا : 0
  • آی پی امروز : 40
  • آی پی دیروز : 82
  • بازدید امروز : 581
  • باردید دیروز : 279
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 11
  • بازدید هفته : 860
  • بازدید ماه : 860
  • بازدید سال : 860
  • بازدید کلی : 721,565
  • کدهای اختصاصی